خدایا وقتی به دنبال حس دوست داشته شدنم ودر دنیای بی رحمت دنبال ذره ای عشق بی خبرم " از عشق بی پایانت که هر صبح بدون کینه و نفرت عمری دوباره به من میدهی تا شاید به خود بیایم!!!ولی دریغ از لحظه ای درنگ ولحظه ای توقف "راه بیراهه را ادامه میدهم واز تو غافل میشوم وقتی دراین قافله مبهم به دنبال راست و دروغی هستم و هر لحظه قلبم دلشوره دروغ ها را دارد بی خبر از آنم که تو حقیقت محضی ...خدایا وقتی بی شرمانه داشتن بنده ونعمتی را از خودش می خواهم "نمیدانم که تو قدرت مطلقی وصاحب آن بنده وهزاران بار خاطر ازتو میشویم و دست به دامان بنده ای ناتوان میشوم که با نه هایش مرا هزاران بار در خود میشکند آری شکسته شدن حق من است که تو را گم کرده ام وهنوزهم دارمت راهی بگذار بربیراهه هایم خسته ام به اندازه تمام دنیا خدایا قصه ی زندگی من دیگر برای تو خواندنی وشنیدنی نیست تو خوب میدانی که در این روزگار چه نقش هایی بر جای گذاشتم وسرنوشتم را خط خطی کردم بارها به دنبال چیزهای واهی وآرزوهای پوچ تو را فراموش کردم و بی شرمانه دوباره به تو روی آوردم گاهی دیگر به آنی که دیروز بودم هم حسرت می خورم چون روز به روز خود را گم میکنم و در چاله های سرنوشت غلط میزنم و احمقانه فکر میکنم که خوشبختی را یافته ام خدایا باز به دستهای گرم ومهربانت نیازمندم دستهایی که تقدیرم با آن نوشته شود...
وقتی پشت قاب پنجره روی شیشه بخار گرفته با انگشتان بی حس نامت را کنار نامم می نوشتم نمیدانستم از سهم بودنت همین نام وخاطرات کوتاهت نصیبم خواهد شد
شاید امروز مرده باشم !!! روزهایم با این آرزو شب میشود شاید امروز این آرزو برآورده شود احساس میکنم که مرده ام و آنقدر پلک های بی جانم را به هم میزنم که شاید تصویر گنگ اتاقم محوشود وای خدای من صدای تیک تاک ساعت روی میز خیال مرگ را ازمن ربود پس امروز هم زنده ام ومحکوم به زندگی دیروز "امروز"وفرداهایم با این آرزو سپری میشود پس من مرده ام وتنها جسم بی رمقم مثل رباتی آهنین دست وپا میزند ...
وای خدای من دوباره همدم تنهای هایم دل سفید کاغذاست واشک جوهرخودکار اینقدر در تنهایی هایم گم شده ام که سکوت وحشت آور ش را جزءصدای ورق زدن دفتر خاطرات و حرکت خودکار روی آن کس دیگری نمیشکند خسته شده است انگشتانم از بس بوسه بر خودکار بی جانم زده انگار دیگرقلبی ندارم که الفبای دوست داشتنت را از بر کند.............
لالایی شب هایم صدای هق هق گریه هایم است و بس گونه هایم زخم شد ازاین همه نوازش اشک های بی جان تردید گشودن چشم هایم و پاگذاشتن به معما فرداهایم ضعف شانه هایم را شدیدتر میکند دوباره باید نقاب بندم بر این چهره بی روح وبی جانم تا مبادا لو رود پشت صحنه خندهایم ............
نترس تمام میشود این روزها روزی که دیگر برق نگاهت دریای دلم را مواج نخواهد کرد دیگر گذشت روزهای نبودنت که بهانه جنون دلم را رقم میزد تمام زندگی یک زن احساساتش است وبس افسوس زمانی فهمیدم که با غرور مردانه ات دست به یکی کرده ولگدکوبش کرده بودم جنگ علیه خود این بیماری سخت تراز هر سرطانیست وای برمن.....
خیلی وقت است خرت وپرت های به درد نخوردلم را دور ریختم میدانی دوست داشتنت اکنون چگونه است !!! شبیه چراغ نفتی خانه مادر بزرگ که از بس روشن وخاموش شده فیتیله سوز شده است و بی نور روزی میرسدوقتی ازکنارت رد میشوم بی تفاوت خواهم شد نسبت به تو خاطراتت خاک گرفته ات که مدتهاست ارزان نه به قیمت تر نشدن چشمانم فروختمش....
|
About
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 55
بازدید کل : 5479
تعداد مطالب : 66
تعداد نظرات : 47
تعداد آنلاین : 1
Alternative content