در اوج تنهایی دوباره تنهایی را برمیگزینم تا قلب شکسته ام دل شوره شکستن هایت را نداشته باشد تنهایی را برمیگزینم چون دیگر هیچ جایی در قلب خسته ام برای کسی وجود ندارد!!!! هنوز هم قلبم بی صبرانه به قفسه سینه ام میکوبد هنوز هم با تمام شکستن دلم هوای بودنت را بهانه میکند....
دیگه کار قلبم از بند زدن هم گذشته آهای نون خشکی قلب شکسته هم خریداری؟؟؟ اما قول بده که مواظبش باشیا کسی که تیکه پارش کرده هنوزم خیلی واسم عزیزه...
عجب حوصله ای دارد دلم که هرشب مشق شب هایش تمرین دوستت دارم های فرداست این همه دلتنگی به خاطر کیست؟؟؟ به خاطر کسی که حتی کلمات و جمله هایت با هزاران فرهنگ لغت هم معنایی برایش ندارد چقدر تحقیر چقدر صبوری تمامش کن این همه تلاش بی فایده را....
یکی بود یکی نبود اونیکه بود من بودم اونیکه رفت تو هر روز به یه سایه ای لبخند میزنم که جز سایه سیاه چیز دیگری نیست هرروز به خاطر کسی گریه میکنم که حتی تو خیالم هم جای قاب عکسش خالیه پس من عاشق خیالم شدم خیالی که حتی سایه وتاریکی اون برام مبهمه درد عشقی رو بکشم که هنوز منتظر اینه که زخمی بشه به دست کی؟؟؟به دست خیال... وای برمن که در خیال عاشق شدم با خیال درد کشیدم وباخیال دلم شکست میدونم که مهره سیاه این بازی من بودم اما بودم واز عشق وانتظار کسی که چیزی از عشق نمیدونه سیاه شدم توچی!تو حتی مهره سوخته این بازی هم نبودی...
دلم تنگ کسیست که زندگی را ازمن ربوده دلگیر نیست قلبم از کرده وناکرده هایت دلگیرم از لبخند لبانت که حتی لحظه ای لب به حقیقت گشوده نشد حقیقتی که نیمی از آن ازآن تو بود ونیمیش ازآن من سهم تو بود ونبودن های تکراری و سهم من دلشوره وبی قراری
مدتهاست که طعم آغوش مهربانت را از یاد بردم هنوزم سجاده ام بوی نم میدهد مهربانم چگونه سجاده نم گرفته از اشکهایم را نادیده بگیرم آری فراموشیش سخت است یادت میاید چه عهدی بستیم !!!هنوز جای خنجری که روی دیوار بی جانت کشیدم پاک نشده که جای زخم روی قلبم پاک شود....
حال نعمتی است که هرگز بودنش را در زندگی لمس نکردم همیشه یا در زندان سرزنش گذشته به سر بردم یا سوار بر قالیچه خیال راهی آینده رویای خود شدم از گذشته تنها نگاه حسرت بار از پشت میله های انتظار را به یاد دارم واز آینده ترسی مبهم از زندگی بی هدف که شاید روزی گذشته تلخ شود .............. هرگز کابوس بود ونبودن هایت آرامم نگذاشته .........
خدایا! ارابه ی زمان به روح پوسیده ام شلاق می زند ومرا همچون مرده ای متحرک به دنبال خود میکشد...... چگونه دیوار زمان که عکس خاطرات گذشته بر آن آویزان است را بشکنم ! چگونه فراموش کنم گذشته ای را که ردپایش روی قلبم چنگ انداخته. . . چگونه نسبت به کرده های خویش وتحقیر دنیا وآدم هایش بی تفاوت باشم چگونه خود را به ندیدن ونشنیدن بزنم درحالی که هم می بینم هم میشنوم خدایا چگونه چگونه هایم را جوابی باشم. . . . . . خدایا تا به کی از خود وازجان بی روحم اسارت خواهم گرفت
لبریزم از انتظاری بی ثمر...چشمانم بارانی راهیست که مسافری از آن عبور نمی کند حتی دریغ از یک گم کرده راه میدانی گر گرفتن چیست اتش بی شعله ای که میسوزاند ولی نمی سوزی ... |
About
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 3
بازدید ماه : 50
بازدید کل : 5474
تعداد مطالب : 66
تعداد نظرات : 47
تعداد آنلاین : 1
Alternative content